من از تبار لالههای واژگونم،
بر شانههای سترگ کوه،
غرق در اندوهِ خویش،
هر بهار،
با اشکهایی نو،
رگهای خشک خاک را میشکافم.
در ژرفای رگهایم،
نبض خاموش هزاران دانه انار میتپد؛
آنها در تاریکی محض،
سرخترین رویاها را در خود بلعیدهاند.
و من،
زنی گمشده در آینههای غبارآلودم،
در جستجوی نوری ابدی،
که هرگز به خاموشی نمیگراید.
در چشمانم،
بارانی جاودانه به یادگار مانده،
بارانی که هرگز نمیایستد.
همان بارانی که بهار را،
از چنگال مرگ میرهاند.
#نسرین_حسینی


