اکنون بیا و بنشین
اکنون بیا و بنشین ای دوست روبه رویم
تا سِرّ خود کنم فاش،وَز رازِ خود بگویم
در تنگنایِ سینه، دل بود خالی از عشق
یک سر پر از هوا و بودم جدا ز هُویم
از جام خود پرستی بی عار و مست بودم
کوهِ غرور و سر مست ، بر کس نبود سویم
وقتی تو را بدیدم ،دل شد رها ز چنگم
از شورِ عشق پُر گشت، سر ریز شد سبویم
«یک دل نه بلکه صد دل» عاشق شدم به یک دم
نامِ تو شد حدیثم ، خاکِ درِ تو کویم
سر گشته و پریشان ،مجنونِ شهر گشتم
خوردم قسم که جز تو، یاری دگر نجویم
حالا که راز دل را ، بر تو عیان نمودم
دستم به دامنت دوست ،دست از تو من نشویم
این داستانِ من را ، با گوشِ خود شنیدی
گر از خودت برانی ،خندان شود عدویم
ای عشقِ جاودانه،کمتر بکن بهانه
من عاشقی یگانه،از توست آبرویم
#مجیدکرمی_زرندی


