منم شرر تو شرابی که شور می پاشی
به صفحه صفحه شعرم شعور می پاشی
به برگ برگ وجودم به بند بند تنم
بهار عشق به هُرم تنور می پاشی
بهار عشق به هُرم تنور را بنگر
که بر خزان وجودم چه جور می پاشی
ای انعکاس فراگیر تابشت، خورشید
که جان به سبزترین جلوه نور می پاشی
به التماس شبم با فروغ چشمانت
ستاره جنس نگاهی بلور می پاشی
در آسمان خیالم تویی سهیل زمین
همان که راز دل از راه دور می پاشی
به هر کجا که قدم می زنی، ز هر قَدَمت
گُل و طراوت و عشق و سرور می پاشی
تو با دَمی که شبیه دم مسیحایی ست
فروغ و نور به چشمان کور می پاشی
و من عجیب در عجب از اینکه پس چرا گاهی
به این دل شکسته و خسته غرور می پاشی؟
نویده امجوفر


