“میروم از زندگی پاکم کنید
در طلوع مرگ غم, خاکم کنید
میروم آرام معنایم کنید
میروم آهسته برپایم کنید
میروم آبی تر از هر آسمان
میروم خاکی تر از هر خاکدان
میروم بار دگر لب وا کنم
تا که داغِ خویش را معنا کنم
گر زبان عشق می آموختم
کمتر از این زندگی میسوختم
سوختم من از زبان زندگی
از گدازِ خاکدان زندگی
سوختم از آتش آه حسود
از شرارِ جور در فریادِ دود
سوختم از غربت گلواژه ها
از سکوت و عزلت گلواژه ها
سوختم از داغ آه زندگی
سوختم از داغ این شرمندگی
سوختم از سوز و ساز لحظه ها
از غروب لحظه هایی بی صدا
سوختم از آتش شیطانیان
از گداز سجده هایی بی نشان
سالها معنای بی معنا شدم
در غبار واژه, ناپیدا شدم
در سکوتِ دادها زندانیم
بنده ی فریادِ سرگردانیم
بر فراز دارِ غم,جا گشته ام
بر سرِ این دار, معنا گشته ام
در میان مثنوی زندگی
سالها دَم بر نیاوردم یکی
حذف میگردم چونان بیتی خفیف
بی ردیف و قافیه بی هم ردیف
شعر غم را ترک میگویم کنون
تا نگیرم جا میان چین و چون
مثنوی رفتنم آمد به سر
پس خداحافظ جهانِ بی خبر


