زنی بیتاب
مُردَّد میشود گاهی ڪہ دست از عشق، بردارد
سرے ڪہ در سرش هرشب، هواےِ دردسر دارد
تمام دلخوشیهایِ دلِ او، رنگ میبازد
تب و تاب تبآلودی،از اعماق خطر دارد
بہ فڪر خودزنی، افتاده با چاقویِ ابرویش
همانی ڪہ همیشہ درنڪَاهش، شعر تر دارد
تفاوت میڪند اینبار، نسیم آرزوهایش
خیال رفتن از هنگامههای بیثمر دارد
به جای بوسه، بر لبهایِ شیرینِ غزلهایش
دلِ فرهادِ عاشقپیشه، دندان بر جگر دارد
زنی بیتاب، مانند پلنڪَیِ عاشق و سرمست
هوس ڪرده ڪہ امشب، ماه را از برڪہ بردارد
#کبری_رحمتی(بیتاب)

