ببین که نذر و نیازی نمیکنم، مرادی نیست
ز بود نبود کسی، که اعتقادی نیست
به تفکر نشستم و دیدم، بسی حقایقها
که هست و نیست همینجاست، امتدادی نیست
مرا نگر که دچارم به خود در این ایام
به جهل خویش رسیدم، دگر سوادی نیست
بر این حدیث سیاه و سپید مشکوکم
به خیر و شر، در ایام، انتقادی نیست
قبول میکنم که خدا را دگر ز سر بردم
به کفر و شِرک خود آگه شدم، ارادی نیست
من این عقیدهٔ خود را به خود بخواهم گفت
چرا که بر سخن خود دگر عنادی نیست
به روز و شب دگر از ناکسان مشو پنهان
که در اسارت دلها دگر مرادی نیست
ز دست حادثه هر کس، خلاص شد به جهان
جز این قفس، که به غیر از قفس گشادی نیست
هزار مرتبه بهتر ز شعر میگویم
در این غزل که بجز عقل اوستادی نیست
«قدح» به دست گرفتم و از تو بگذشتم
خبر ز باده هست و از تو یادی نیست
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن


