من در حرمت یارا، میرقصم و میگردم
من عاکف کوی تو، من گم شده در دردم
یک لحظه امانم ده تا باز ستانم خود
در درگه پر مهرت، آن سائل رو زردم
آه از سر نومیدی، دردا ز فراغ یار
حنضل به دهانم شد، فردا که شود؛ فَردم؟
من خسته این راهم ای خضر نجاتم ده
نشکن دل و دینم را، مسپار به نامردم
موسای کلیمم شو، یک معجزه میخواهم
گرمای وجودم باش بی عشق تو من سردم
امشب تو مرا کُشتی، خود باش مسیح من
بی آن نفس قدسی صد پاره شوم هر دم
مجنون شدهام لیلی، ظرفم ز چه بشکستی
گر نیست تو را میلی، من عشق رها کردم
قلبم ز تو شد خندان، چون غنچه به بستانها
تا پای تو را بوسم، با دست تو پیوندم
من عاشق و سرگردان، چون بلبل شوریده
در دام تو افتادم، بر عهد تو پابندم
وز عشق تو در بستان، چون لالهی سوزانم
چون قاصدکی در اوج، میگردم و میخندم
لیلا که «قدح» آرام، بشکست به خارا سنگ
در عین جوانمردی، زد بند به هر بندم
مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن


