چه دارد آدمی در دست، جز افسانهی هستی؟
که با دلبر دروغ آرد، دهد وعده در مستی.
به خود آی ای فریبخورده، نه آنی کز ازل بودی،
نه عهدی را وفا کردی، نه ماندی بر سرِ مستی.
چو دیدی ماهِ چشمانش، ز خود بیخویش و جان گشتی،
ندیدی آینهی دل را، شدی مجنونِ آن دستی.
دلِ سنگش ربود آخر، سکون از سینهی خسته،
به تزویرِ نگاهی سرد، شکست آیینهی هستی.
دلداده و دلداریات، فریبِ چشمِ بیپیمان،
تو تاجر گشتهای اکنون، به سودِ عاشقانِ پستی.
به نام عشق میفروشی، صفای دل، صفای جان،
نمیدانی که بیقلبی، چه با خود کردهای، هستی.
برو ای سنگدل، ای ناز، که در بازارِ بیرحمی،
نبیند کامِ دنیا را، فریبنده زِ خود مستی.
✍️یعقوب پایمرد ✅ زَلَقی


