باور
دل بیتاب من! باید، تو هم باور کنی، کمکم
من و تو نسبتے باهم، نداریم، غیر رنج و غم
رها در ثانیه، اما! اسیر ماه و سال و روز
در عمق چشم خود دارم، سوألی ساده و مبهم
سرِ حوّا چه! آورده…که با یک خنده عاشق شد
شبی که از عدم بیرون زده، قلب بنیآدم
به اشکِ حائلِ بینِ دل و عقل و زبان و گوش
غمی بر منبر لبها، روایت میکند نمنم
فریب سیب را خورد و به گندم هم نظر انداخت
نشسته کنج دلتنگی، عروس حجلۀ ماتم؟!
خودش هم تازه فهمیده؛ که شاید اشک پنهانی
همان تاوانِ حرفی بود، که باید میزدند با هم
حلالم کن! دل بیتاب! نگفتم: به تو، دیوانه!
ببوسم بیهوا، ایدل! بگیرم در بغل محکم
#کبری_رحمتی(بیتاب)

