ساعتم رد شد و از کوچه ی دیدار گذشت
نه به دلخواه زمان بلکه به اجبار گذشت
هرکسی آمد و زخمی به دل زارم زد
عمر من طی شد و با طعنه ی اغیار گذشت
خسته شد جان و تنم بس که تمام لحظات
دیده ام در طلب چهره ی دلدار گذشت
من و دیوار شدیم مونس تنهایی هم
در نبودت شب من با غم و بیدار گذشت
ای که از درد من و فاصله ها بی خبری!؟
چه کنم با که بگویم که چه دشوار گذشت
خرمن سبز دلم را نِگَهت ، اتش زد
رفتی و بعد تو جان در تب و بیمار گذشت
#بهناز_خدابنده_لو


