لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 29 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

گل و گلدان

گل و گلدان

شب بود و تاریک. ماه با دستانش نوری بر گلدان کنار حوض می‌ریخت.
صدای گفت‌وگوی گل و گلدان سکوت را شکست.

گل گفت: «بیداری؟»
گلدان: «بله. امشب هم ماه چه پرفروغ می‌تابه!»
گل سرش را بالا گرفت و به ماه نگاه کرد: «بسیار زیباست. شنیده‌ام قبل از ما هم بوده و بعد از ما هم خواهد بود.»
گلدان با لبخند گفت: «همین‌طوره.»
گل اما اخم کوچکی کرد: «ولی عمر من کوتاهه. پاییز که برسه خشک می‌شم. تو بعد من خانه‌ی گل دیگری می‌شی… لطفاً منو فراموش نکن.»
دل گلدان پر از غصه شد.

چند روز مانده به پاییز، بچه‌های صاحبخانه در حیاط بازی می‌کردند. ناگهان توپی به سمت حوض پرتاب شد و گلدان را به زمین انداخت. گلدان بیچاره صد تکه شد.
گل در خاک دراز کشیده بود و گریه می‌کرد.

چند روز بعد، او را در گلدانی تازه پشت پنجره گذاشتند. آن شب، ماه درخشان می‌تابید و ستاره‌ها دورش جمع شده بودند. ماه قصه‌ی گل و گلدان را برایشان تعریف می‌کرد.
گل از پشت شیشه، آرام به ماه و ستاره‌ها خیره شد.

#بهناز-خدابنده لو

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :