ساز درون
یکعمر تظاهر به همین چهره و این رنگ
پشتِ رخی از جنسِ سکوت و دلی از سنگ
آنکس که خودش باشد و همگامِ درونش
هر لحظه زند بر سرِ این کهنهروش، چنگ
یک لحظه به خندیدن و یک لحظه به گریه
حالی به دگر حال سپردن، نه به نیرنگ
گهگاه پر از شور و دمی غرقِ سکوت است
از طعنهٔ مردم نشود حوصلهاش تنگ
بگذار نقابش بشود از تو جدا، زود
بینِ تو و او فاصله فرسنگ به فرسنگ!
آنجا که دلت مات شود، پای تو لنگ است
در آینهیِ تار چه جویی رخِ گلرنگ؟
از خویش برون آی «امین»، راهِ خودت رو
با سازِ درونت همهجا باش هماهنگ!


