مدار ترس
من از خاکِ وطن، از خستگان، از کشتگان
از مردمِ پُردرد میگویم.
من از نامردیِ این روزگارِ تلخ، گریانم
من از دانایِ بیگانه ز دردِ خلق، بیتابم.
من از دلشورههای مادرانِ داغدار
اسطوره میسازم.
من از دنیایِ جنگ،
از خاک و خون، بسیار دلگیرم.
من از خاکم…
من از خونم…
من از بازیچه گشتن در مدارِ ترس میترسم
من از تاریکیِ تردید بیزارم
تویی رستم، وطن سهراب؛
چه باید کرد؟ حیرانم…
چه باید کرد؟
مجنونم.


