ساز باران
چتر کهنهام را
بر دیوارِ ترکخوردهی دلتنگی می آویزم،
دیوار لب گشوده،
و ترک ها چون کتیبه ای باستانی بر تنش نقش بسته
زمین، پشتش شکسته
زیر بار سنگین اندوه خشکسالی
آسمان،
با چشم هایی خشک به زمین خیره شده،
نه بارانی، نه نالهای،
نه حتی امید بارشی.
من، از گریه گذشتهام،
می خندم،
نه از خوشی، از درکِ طوفانی که درونم وزیده،
از فهمِ رنجی که دیگر غریبه نیست.
من،
از دلِ صحنه تندبادی گذشتهام،
با موهایی پریشان در باد،
و دلی که هنوز،
با تمام زخمهایش،
به آغوشِ بیکرانِ آسمان ایمان دارد.
چون پرده نهایی حقیقت
این بار باران نه از آسمان از چشم هایم فرو می ریزد
من قطره قطره اش را با پوست تنم در آغوش می کشم
و با لب های خشک می نوشم
شاید طعم تلخ خشکسالی از خاطره پوست تنم شسته شود
و رؤیا در قاب تازه ای آغاز شود
و من به ساز باران عاشقانه ای تازه بسرایم



