راز
من کمی گیج شدم ؛
شاعری پُر شده از
سایه ی برگی در آب ؛
از خودم پرسیدم :
عاشقی ، ابهام نیست ؟
یادم آمد می گفت :
خوب باید دید
تا اوج پذیرش پیش رفت
حیف ، گاهی
میخکی بر بام نیست .
( شهریار جعفری منصور )


راز
من کمی گیج شدم ؛
شاعری پُر شده از
سایه ی برگی در آب ؛
از خودم پرسیدم :
عاشقی ، ابهام نیست ؟
یادم آمد می گفت :
خوب باید دید
تا اوج پذیرش پیش رفت
حیف ، گاهی
میخکی بر بام نیست .
( شهریار جعفری منصور )