غریبی خسته و بیکس، که قلبی باصفا دارد
نمیدانست آن ظالم که ظلم او جَزا دارد
نمیدانست آن ناکس که بیکس هم خدا دارد
ضعیفی خسته و بیکس، که قلبی باصفا دارد
نشان از طعمه چربی برای اژدها دارد
نمیدانست آن جبّار، که بیکس مرده صدها بار
اگرچه ظاهری همچون تمام زنده ها دارد
چو پا بر گونه بیکس، نهاد و داد آزارش
به خود گفتش که این بیکس، مگر اینجا که را دارد؟
اگر هم بهر حقخواهی، به جایی شکوه ای آرد
ز بهرش کوله باری از دروغ و افترا دارد
نمیدانست آن خونخوار چو خون بینوا میخورد
عجب آه جگرسوزی، نوای بینوا دارد
چو بر محصولِ سعیِ او نهاد آتش و بَس خندید
نمیدانست نفرینش، عجب آتش به پا دارد
به کوخ رنجِ مظلومان، چوکاخ خود بنا میکرد
نیاندیشید او یک دم که عمرش انتها دارد
اگرچه قصر او پر زر، ولی بر قبر امواتش
مگر جز لعن و جز نفرین کسی بر لب دعا دارد؟
اگرچه وقتِ خونخواری، به لبها خنده ها دارد
ولی یک لحظه شادی، به قلبِ خود کجا دارد؟
به نزدِ آن که از خونِ ضعیفان لقمه ها دارد
کلام حق مگَر قَدرِ سرِ سوزَن بها دارد
صداقَت، انتظار از او، دلِ ساده چرا دارد؟
که او از مکر و نیرنگ دارد، هر چه را دارد.


