از جفای روزگاران
باز باران بی ترانه
می رسد بر روی گونه
زیر باران
خسته و زخمی دوران
قصه هایی مینویسم
از جفای روزگاران
البته یک از هزاران
قلب های بی ریا کو؟
مردمِ بی ادعا کو؟
قلب پر صدق و صفا کو؟
یادم آید زیر باران
کودکی با قلب گریان
در دلِ سطلِ زُباله
زخمی از رنجِ زمانه
باز میکرد کیسه ها را
تا بیابد تکه نانی
جست و جو میکرد آنجا
سهم خود از زندگانی
در دلِ سطلِ زباله
ناگوارا بود باران
گرچه در قصرِ خوانین
خوب و زیبا بود باران
یادم آید زیر باران
یک مسلمانِ میانسال
سختکوش و بیکس و کار،
مهربان، خوشخو، فداکار
یک پدر، از رنج و آزار،
زخمیِ از خلقِ بدکار،
خورد بر خاک، گشت بیمار
از وجود مهربانش
مردُمِ نامرد، بیزار
پیش چشمان حرامی
مهربان باشد گنهکار
لاله در چشمانِ خَس، خار
روزگاری بود، باران
بود زیبا، بود زیبا
آن زمان دلها صفا داشت
آدمی رنگِ خدا داشت
مهرو نیکی هم بها داشت


