مژده یاران
مژده یاران که سیاهی سرِ پایان دارد
گل خبر از سفرِ سوزِ زمستان دارد
مرغِ عشقی که شد از غم فرقت در خواب
سرِ بیداریِ از خوابِ پریشان دارد
کهنه سرباز که شد در بر دیوان در بند
عزم بگشودن دروازه زندان دارد
کاروانی که رهاند از سر قطحی یاران
خبر از آمدن یوسفِ کنعان دارد
قلبِ بشکسته و غمدیده مهیّا آرید
بهرِ آن آبِ حیاتی که به درمان دارد
قلب ما گرچه کویری که زغم خشکیده
او به هر گام، گلی بهر بیابان دارد
گر که سکّان به سلیمان بسپاریم چه باک
چون که هدهد خبر از حمله طوفان دارد


