دلم کرده هوایت را برایش دفتر آوردم
قلم دادم به دست او قلم نه خنجر آوردم
چکد هر شب از این خنجر چه خونی از دل زارم
برای جنگ با غمها ز واژه لشکر آوردم
دوای درد خود را دل به چشمان ترم می دید
شدم شاعر برای او دوایی بهتر آوردم
شده هر واژهی شعرم چراغی در شب تارم
برای آسمان دل غزل را اختر آوردم
منم غرق خیال تو،تویی الهام هر شعرم
نگاه توی عکست را برای باور آوردم
تو حتی در خیال من هوای رفتنت خوش بود
رها کردم ستودن را و حرفی دیگر آوردم:
تو ای کشتی عشق من نرو هر سو که باد آید
من از زنجیر گیسویم برایت لنگر آوردم
اگر دریای عشقم را به مردابی بدل کردی
من از دریای مردابی گل نیلوفر آوردم


