یک غزل گفتم برایت آن غزل ماتم گرفت
درد هجران را تو گویی از همه عالم گرفت
تا قلم نام تو را بر صفحه کاغذ نگاشت
سیل اشک بی امانم دیده را محکم گرفت
عشق بی اندازه را کردم نثارت نازنین
شهرت بخشندگی را این دل از حاتم گرفت
آن غزل را قاب کردم روی دیوار اتاق
خانه ام در خود شکست و رنگ و بوی غم گرفت
عقل و دل را خوانده ام تا چارهای کارم کنند
زد شبیخون عشق و ناگه هر دورا با هم گرفت


