چشمِ یار
صدای ساعت در خانه میپیچد
و من به این سکوت سنگین گوش میسپارم
از آشیانه میگریزم،
به ساحل میروم
امواج به عشق تو میخروشند
به آفتاب درخشان آسمان مینگرم
که گرمایی از مهر یار به جانم میبخشد
به گلی که در این باغ کوچک دمیده
نظاره میکنم؛
شکوفهٔ غم من با یاد تو باز میشود
به شب پناه میبرم.
ستارگان فلک
برای دیدگان من،
چون چشم یار،
چشمک میزنند
به خانه برمیگردم
، دیگر طاقتم نمانده است
ناگهان چشمم به شمع میاُفتَد
این چشمان توست که میبارند.
« زینب واحدی زاده»


