قالب شعر: شعر نیمایی
مستانه سخن گوی،
که این خسته ی دریافت
این دُر گرانی که فتادست به دریا
همچون صدفی منتظر لعل تو زیبا
مست آمده ای دوست
که مستانه بمیرد
دردانه سخن گوی
که این راه دراز است
این راز که بر گردن ایام نهادست
جز مردن پروانه
چه سود است،
چه زیان است!
مست آمده ام ای دوست
که مستانه در این راه
شاید که در این جام گرانی،
که در اینجاست
افتاده به راهیم
در این گمشده ی راه
افتاده به عشقی است،
که مستانه بمیرد
این مرگ گران ست
ولی در نظر ما
همچون صدفی
غرق در اندیشه دریا،
شاید که قرار است
در این راه، بمیرد
این پیله عزیز است
اگر در پس آن سخت
پروانه شدن را به دل اوج کشاند
چون کرم نماند
نتواند که بسوزد
در حسرت دیدار براین خاک
اسیران
شاید که قرارست بمیرد، که بماند
…
مست آمده ام آی دوست
که مستانه بمیرم
مهدی صارمی نژاد


