سمفونی روزگار
ماندگار
و تو،
که در پگاهِ رفتنِ آنان
نمانده بودی
و من،
تاب آورده بودم
سنگینیِ نبودنشان را؛
همچون کوهی صبور
بر شانههایِ لرزانِ تنهایی.
حالا تو
در افقِ حضورت
طلوع کردهای
و من
در آینهی چشمانت
شکوفاییِ دوبارهی خویش را میبینم.
مبادا
که خاطراتِ رفته
چون غباری
بر شیشهیِ دیدارمان بنشینند.
مبادا
که سایهیِ گمان
بر باغِ اطمینانمان بیفکند.
بمان!
که ماندنت
ترانهیِ بقاست
در این سمفونیِ شتابانِ روزگار.
بمان!
که نبودنِ آنان
درسِ تلخِ تنهایی بود
و بودنِ تو
معنایِ تمامِ این بودنها.
ماندگار باش
در شبِ درازِ هستی
چونان نوری
که خاموشی را
به سخره میگیرد.
✍سهام_نقیب


