انجماد
این خانه بیحضورِ تو، یک گورِ روشن است
مصلوبی از سکوتِ حروفِ مبرهن استعمری به پایِ عشقِ تو فرسود پیکرم
وقتی که حرفِ من به گمان تو دشمن استشمعی که سوخت در عطشِ یک نگاهِ خیس
حالا دچارِ واهمهیِ سایهافکن استپاییز در اتاقم اقامت گرفته است
وقتی که عشق، پیرهنِ تلخِ بر تن استبا هر نفس که میکشم از سینه، با عذاب
آوارِ بغضِ مانده و بر خود چکیدن استصد قصه گفت و گویِ من و بغضِ بیامان
این روزها هوای دلم رو به بهمن استحالا تمامِ قصه همین یک عبارت است:
این شهرِ بیملاحظه، تکرارِ یک زن استمردی که در سکوتِ خودش غرق میشود
دنبالِ نامِ کوچکِ تو از پسِ مَن استدنیا خلاصهایست ازآن انجمادِ محض
تنها رفیقِ ساکتِ من، این تهمتن است!#سهام_نقیب
.


