فراغ یار
در فراغ روی تو، این دلم آواره شد
در دلت جایی ندارم، قلب من بی خانه شد
غافل زدیدارت شدم، ای داد من
روز و شب چون خزان خشکیده شد
گفتمش با من بمان من با توام تا پای جان
آن فرشته عاقبت خندید و رفت، بیگانه شد
خاطرات خوب و زیبا، از تو من دارم فراوان
اما چه سود، پلکی زدم آن خنده ها افسانه شد
پای رفتن من ندارم، درد افتادن چه باک
غم آمد و دل را ربود، دل تا ابد غمخانه شد
حال دیدن من ندارم، حس دیدن را چه سود
شب رسید و قلب من با راز تو،گنجینه شد
مهر تو در سینه دارم، تا ابد مانا بماند نازنین
کعبه عشق ودلم با نبودت ناگهان بتخانه شد
روح و جانم از تنم پرواز کرد سوی خدا
عشق من تا ابد در خاطرت جاودانه شد


