پیش از آنکه شب تمامم کند
مرا صدا بزن، پیش از آنکه در سایهها محو شوم،
پیش از آنکه باد، نامم را از لب های جهان بگیرد،
پیش از آنکه شب، خاطراتم را در تاریکی ببلعد
و هیچ چراغی، راه بازگشتم را نشناسد.
مرا صدا بزن، پیش از آنکه خاکستر شوم،
پیش از آنکه زمان، مرا از حافظهی زمین بتکاند،
پیش از آنکه دستانم، بیپناه در باد بمانند
و هیچ دستی، دیگر به سویم دراز نشود.
من آخرین مسافرِ این جاده ی بی انتهایم،
که هر قدم، به نیستی نزدیکترم،
من زخم کهنهای روی پوستِ تاریخ،
که هرگز درمان نخواهد شد.
پس مرا صدا بزن،
پیش از آنکه شب،
تمامم کند.


