و من بودم،
که روزی در گرهی انگشتانت اسیر شدم،
در خوابِ شبانهی دستانت خانه کردم،
در صدای خستهی لبهایت،
شعر شدم و از دهانت افتادم.
و من بودم،
که روی شانههایت گریستم،
که در آغوشت شکستم،
که مثل بارانی بیهنگام،
بر شهری کهنه باریدم و
هیچکس، چتری برایم باز نکرد.
و من بودم،
که به جای ماندن، محو شدم،
که به جای گفتن، خاموش شدم،
که به جای دوست داشتن،
چیزی شدم میان خاطره و فراموشی.
و حالا،
تنها در انعکاس آینهای ترکخورده،
ردی از من را خواهی دید،
که دیگر شبیه هیچکس نیست


