تو هیچوقت نماندی،
و من هیچوقت نرفتم.
ما دو خط موازی بودیم،
که سرنوشت قسم خورده بود
هیچوقت به هم نرسیم.
تمام این سالها،
دستم را به سمتت دراز کردم،
اما تو همیشه کمی دورتر ایستاده بودی،
در فاصلهای که نه میشد گذشت،
نه میشد برگشت.
حالا،
دیگر نامت را صدا نمیزنم،
دیگر دستم را دراز نمیکنم،
دیگر تلاش نمیکنم برگردی،
چرا که حتی در خیال و رویاهایم هم
تو همانجا ایستادهای،
اما همیشه یک قدم عقب تر از من.


