شکوه وصل
بهجز خیالِ تو، در قابِ جستوجویِ تو بودم
اسیرِ وسوسهیِ رنگِ آرزویِ تو بودم
تمام هستی من شد خلاصه در غمت ای ماه
بهجز هوایِ تو، در بندِ گفتوگویِ تو بودم
چو مرغِ خسته که در بند بیکسی بسراید
به کویِ عشقِ تو، آواره در سبویِ تو بودم
جهانِ تارِ من از پرتوِ تو، نور بگیرد
اگر چه در همهی عمر، روبهرویِ تو بودم
شکوهِ وصلِ تو پایانِ دردها شده باشد
که تا به حال گرفتارِ هایوهویِ تو بودم
تو آمدی و شکوفا شده تمام درختان
نهال کوچکِ در انتظار جویِ تو بودم
تو آمدی و جهان رنگِ دیگری شده باشد
که پیش از آن، همه در گیرودار مویِ تو بودم
دلم ز سوزِ فراقَت همیشه در تب و تاب است
اگرچه خسته، همیشه در آرزویِ تو بودم
کنون اگرچه زمانه گرفتهاست قرارم
بدان، همیشه همان عشق سرخرویِ تو بودم
#سهام_نقیب


