باز کن آن گره از چهره ی زیبایت را
تـــا ببینم همه اسرار فریبایت را
تاب آن زلف سیاهت دل ما را خون کرد
باد ده آن سر زلفت به بلندایت را
سبز چشمان تو جنگل شده در چشمانم
تا نگه کرده دو چشمم رخِ شهلایت را
همچو شیرین که لبش را بمکد خسرو جان
من به صد ضربت بر کوه کشم نایت* را
هر چه کردم نرسیدم به طرب خانهٔ عشق
تا به درگاه تو بوسم ردِ هر پایت را
خاطرم در غم عشقت به سعادت نرسد
باز کن آن گره از چهره ی زیبایت را
*نای، جدایی، هجران
سعادت کریمی


