لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 30 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

سیم

ضبط صوتی از دوستی گرفته بودم تعمیرش کنم وقتی آماده شد بهش تلفن کردم بیاد و ببره درست شده.
تشکر کرد و گفت دستم بنده اگه لطف کنی بیاریش ممنون میشم.

هوا تاریک بود و سکوت حکم فرما.
توی کوچه لامپهای برق هم خاموش بودند و ترسم این بود که اگه تو این تاریکی سگی بطرفم اومد چه عکس العملی نشون بدم. خونشون دور نبود سه چهار تا کوچه اونطرف تر از خونمون بود .
برای همین پیاده بطرفش براه افتاده بودم.
همینطور که میرفتم صدای خش و خشی توجهم رو جلب کرد ایستادم و نگاهی به دور وبرم کردم ولی چیزی نبود واز طرفی صدا هم قطع شده بود.
دوباره راه افتادم و باز صدای خش وخش چیزی که روی زمین کشیده میشه رو حس کردم .
و دوباره ایستادم وناگهان با وحشت زیاد و با عربده ای که از سر ترس و حشت زدم پا بفرار گذاشتم.
قلبم داشت از توی سینم بیرون میزد و آدرنالینم اونقدر بالا رفته بود که گامهامو چهارتایکی بر میداشتم ولی شدت صدای خش و خش رو بیشتر احساس میکردم.
تا اینکه به دم خونه دوستم رسیدم و با شدت زیادی درب رو میکوبیدم و زنگ میزدم.
چند لحظه ای تاخیر کرد تا دربو باز بکنه.
حس میکردم هرچه خون تو بدنمه دویده توی صورتم وداشت میسوخت.
ضربان قلبم که بونگ وبونگ صدا میداد بطوریکه هم حس میکردم و هم میشنیدم.
از اون صدای خس و خس خبری نبود ولی وحشت ودلهره طاقتم رو طاق کرده بود. خیس عرق بودم و باز به کوبیدن مشت بر درب ادامه میدادم
-کیه، چی خبرته؟ اومدم،! اومدم! دربو شکستی لامصب!
ومن هنوز دربو با مشتم میکوبیدم و زنگ رو بصدا در می اوردم.نور چراغ که روشن شد رو دیدم و صدای گامهای بلند و تند کسی که از پشت درب بطرفم می اومد.
درب که باز شد بلا فاصله هلش دادم بطرفی و وارد شدم ودربو بستم و پشتم رو بهش تکیه دادم.
– چیه پسر چی شده، کسی دنبالت کرده، دعوا کردی، چند نفرند؟ و
سوالاتش مثل رگباری از تگرگ توی صورتم میخردند و من هنوز داشتم تند وتند نفس میکشیدم .
بعد منو به سمت خودش کشید و دربو باز کرد . سرش رو بیرو کرد و دو طرف کوچه رو نگاهی کرد و راضی نشد از درب عبور کرد و بیرون رفت و بعد از یکی دو دقیقه برگشت و درب رو بست و رو کرد بمن و گفت"
+چیه چته ؟ چی بود ماجرا ؟ کسی تو کوچه نیست،
با دیدن دوباره منصور قوت قلبی گرفتم و برقی از خوشحال ناگهان تو چشمام دوید و احساس رضایت خاطری بهم دست داد طپش قلبم کمتر شده بود ولی هنوز اروم نشده بودم. گلوم خشک خشک بود و خیس عرق بودم. دستم رو بالا اوردم تا عرق پیشونیم رو پاک کنم که ظبط صوتی که تو دستم بود رو نگاه کردم و بعد چشمم افتاد به سیمی که ازش آویزون بود. بعد نشستم و شروع کردم به خندیدن .منصور گفت:
چته به چی می خندی؟
اشاره ای به سیم ظبط، صوت کردم و دوباره، خندیدم

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :