سحر
نزدیک سحر استخواب،هیچ کرانه ایی به من نشان نمیدهدغربت،استخوان هایم را پس می زندغم نبودنتمثل خوره به جانم افتاده استسکوت اتاقآزار دهنده تر از فریاد استتخت،بی رحمانه مرا پس می زنداو هم خواهان حضور توستروی مبل می نشینم به تکرار جنون امیز نبودنتغرق میشومصبح با صدای خروس سر می زندمن هنوز دغدار شبی هستمکه تو در آن رفتیغریب،آزرده،ترسیده از دنیاپناه گرفته در گوشهِ اتاق خودمو هنوز منتظر صدای پای تو امزینب _ واحدی زاده


