طوری خدا امشب برایم غم فرستاده
گویی برای کشتنم آدم فرستاده
مشتی از آب حوضْ بر صورت زدم شاید…
امّا نه، من با چشم خود دیدم فرستاده
دیدم تمام جادهها را پیچ و خم کرده
غم را برای توشهٔ راهم فرستاده
این زخمهای بر تنِ من کارِ یک تن بود؟
یا او تمام شهر را باهم فرستاده؟
گفتم چرا از صبح، حال دیگری داره
گفتم چرا چندیست، شادی کم فرستاده
من در خیالات خودم چون سَیر میکردم
گفتم، به جای نوشدارو سَم فرستاده؟
قدری مردد بودم اما بعد فهمیدم
او غصّه را با علّتی محکم فرستاده
از نسبت نزدیک خود با غصه پیبردم:
تنهاییام را دیده و همدم فرستاده


