آقای “زانا خلیل” (به کُردی: زانا خهلیل) شاعر کُرد زبان، اهل اربیل اقلیم کردستان است.
┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
(۱۶)
همیشه از دو چیز خندهام گرفته است:
یکی: مرگ
و دومی: زندگی و مرگ…
(۱۷)
آدمی، درختیست
در میانهی یخبندان!
هرچه هم تقلا بنماید،
سرانجام سوز مرگ، او را از پا میافکند.
(۱۸)
[شیطان با سنگپرانی نمیمیرد]
(تقدیم به نوال السعداوی)
چهارده قرن است که،
شیطان را سنگباران میکنند
به این امید که او را بکشند!
ولی خودشان،
همگی مردند و
شیطان نیز کماکان زنده است.
چهارده قرن است که،
نمیدانند و نمیخواهند بدانند
که خانهی واقعی شیطان
نه آسمان است و نه زمین
بلکه میان آن مغزهاییست که کورند!
بلکه میان آن قلبهاییست که تاریکاند…
چهارده قرن است که،
نفهمیدند و یا که نمیخواهند بفهمند
که شیطان با معرفت به هلاکت خواهد رسید
نه با سنگ و چماق!…
چهارده قرن است که،
نمیدانند و یا نمیخواهند بدانند
شیطان با عشق نابود میشود
نه با پرتاب سنگ.
(۱۹)
[آدمی، فقط آدم است و دیگر هیچ]
زندگی، توانا یا ناتوانمان میکند
زندگی، زیبا یا زشتمان میکند
زندگی، بزرگ یا کوچکمان میکند
زندگی، شیرین یا تلخمان میکند
زندگی، سنگین یا سبکمان میکند
زندگی، جلیل یا قلیلمان میکند
ولی
آن زمانه است، که تنها ناتوانایمان میکند
آن زمانه است، که تنها زشتمان میکند
آن زمانه است، که تنها کوچکمان میکند
آن زمانه است، که تنها تلخمان میکند
آن زمانه است، که تنها سبکمان میکند
آن زمانه است، که تنها پستمان میکند
میگویم:
آدمی چیست؟!
غیر از یک موجود ضعیف
که زندگی و زمانه از یک سو و
مرگ نیز از دیگر سوی،
دستش را میگیرند و
سرانجام،
مرگ است که دستهای او را بالا میبرد…
(۲۰)
شاعری نامدار برایت سروده بود:
تو شبیه گلبرگهای گلی!
افسوس که او نمیدانست
که همهی گلستانهای جهان
در وجود توست…
شاعری نامدار برایت سروده بود:
تو شبیه وزش نسیمی!
افسوس که او نمیدانست
که همهی نسیمهای دلآویز
در وجود توست…
شاعری نامدار برایت سروده بود:
تو شبیه جویباری از نوری!
افسوس که او نمیدانست
که همهی اقیانوسهای روشنایی
در وجود توست…
شاعری نامدار برایت سروده بود:
تو شبیه زندگی و مرگی!
افسوس که او نمیدانست
که تمام هست و نیست در وجود توست…
(۲۱)
فراق، مرگی کوچکیست
و
مرگ، فراقی بیپایان…
(۲۲)
قلب انسان خوب،
اتاقیست کوچک!
با اندک محبتی پر میشود.
(۲۳)
خوب میدانم،
سیگار و عرق و عشق و شعر
رو به مرگ میکشاندم.
اما مطمئنم
اگر از آنها هم دست بکشم
یکباره خواهم مرد.
(۲۴)
آدمی تنها دو مرتبه به رهایی خواهد رسید
یکبار در خوابهایش و
دیگر بار با مردن…
(۲۵)
قمار و عشق، یک چیزاند!
زیرا در پایان،
عاشق و قمارباز
به تیرهبختی از بازی خارج میشوند.
نگارش و ترجمهی اشعار:
#زانا_کوردستانی


