کهکشان ِ عریان
این چشمانِ عریانِ توست
که مرا از اعماقِ زمین تا کهکشان میکشاند
بیاختیار، مِثلِ شاخهای در باد
به چشمانت خیره میشوم
روحِ ناآرامم
با دیدنِ تو تسخیر شده است
حالا آرامم،
گویی ستارهای دستنیافتنی
در مردمکِ چشمانم میدرخشد.
تو اکنون روبروی منی
تجلیِ قلبم شدهای
و من مات و مبهوتِ حضورِ توام
آری
این چشمان، تنها راهِ نجاتِ من از این زندگیست
کنارم بنشین
لحظاتِ حضورت مرا راهیِ میکده میکند
به یمنِ بودنت باده مینوشم
و غرق در تو میشوم
تو را به آسمانها
به گلزارهای سرخ
و به شببوهای مَست نشان میدهم
از تو برای قاصدکهای بیقرار میگویم
از نگاهت،
از صدایت
و از چشمانت
چشمانت
چشمانت….
زینب واحدی زاده


