همه شب گذشته و تو نگرفته ای سراغم
تو ببین زدست دادم چو دگر دل و دماغم
بنشسته ام کناری نرود دلم به کاری
به امید آن زمانم برسد شب فراغم
تو ببین که دست شستم ز جهان و زندگانی
به شبی بیا چو دزدی تو بکش مرا چراغم
چه کنم رها شود دل ز زمام بی وفایی
چه کنم که کم بگردد غم تو که کرده داغم