من برلب دریای و ولی تشنه ی آبم
چون عشق تو گردانده مرا خانه خرابم
هرگز که نفهمید دلم از چه قرارست
اینگونه مرا کرده چرا غرق سرابم
یک عمر به بالین سر راحت نگذارم
هربار چو کابوس فتادی تو به خوابم
گر نیست مرا میل چرا داده مرا او
صدبار چنین بازی و گردانده کبابم
ای عشق گمانم که مرا با تو صنم نیست
پس ای صنما بیش مکن طول عذابم


