دل ربودی و چنین سر به گریبان شدهام
فارق از قید و زمان یک شَبِ دیوان شدهام
من به سجاده چشمان تو ایمان بستم
کارفری بحر چه؟ من با تو مسلمان شدهام
صید در بند توام عاشق دیوانه منم
مشرق چشم تو را یک شب مهمان شدهام
زندگی قبل تو کابوس خیالم شده بود
با تو بیدار و چنین مست و خرامان شدهام
با خیالت چه خیالات محالی به سرم…
ز نگاهت همه شب بی سر و سامان شدهام
سر این کوچه زمن دور شدی من چکنم
من که در حسرت دیدار تو حیران شده ام
ماندن و رفتن من قرعهی دنیای تو بود
پلک بستی و کنون واژهی ویران شدهام
دلبری گفت که اکنون شب رسوا شدن است
بحر رسوایی دل پشت تو پنهان شدهام
وسعت قلب تو و این قفس تنگ کجا؟
اذن پرواز ندادی و پریشان شدهام


