قالب شعر: {قالب شعر:35}
دگر ذوقی نماند در دل شده سهمم غروری له
فرو پاشید روانم باز به جا مانده عذابی که
نصیبم می شود بازهم غمی نامهربانی چون
هجوم آورد دو سیل دردی یقه م را آن فشرد گرچه
به هر سازی که رقصیدم برایش بس نبود اما
که این دنیای روبه کار که دارم می زند جوخه
اگر روزی شود شادم بهم ریزد دگر حالم
که این غدار پس فطرت شکارم می کند چله
به هر سویی که رفتم من زین غربت مکان درویش
که در دیگی پر از غصه شده سهمم غمی فربه
اگر روزی روم کانجا همان میخانه شهرم
که زخمی اینچنین جان سوز شود از شرب من ذله
فسرده می شود روحم که عشقی از سرم رفته
تمنایی ندارد دل دو سیرم می کند خطبه
رقیه کریمی ( برکه)
1405/1/31″


