“درپس این پرده چه رازی نهفت ؟
تیغ اجل پیکره ام را نسفت
خیره سر از وعده دنیا منم
پخته ترین عاشق تنها منم
سینه پرازحرف نگفته بماند
راز تمنای دلم را نخواند
کودک تنهای همان کوچه ام
جای کتک های زمان ، گونه ام
خنده زدی شعله شعرم شکست
لحن همان خنده لبم را ببست
طعنه زدی بر دل ویرانه ام
سخره این مکتب دیوانه ام
رخت سفر بندم از این غمکده
چاره ندارد دل من نم زده
من که منم شهپر شهوت نیم
من که منم آلت خلوت نیم
سقف دلم پر شده از رنگ خون
ماتم اشکی که شده قرص نون
رد قدم های مرا هم نگیر
نیست دلم با دل تو هم مسیر
رقیه کریمی ( برکه)
پ. ن :
نیم : نیستم
1405/1/26”
نسخه ویرایش شده


