تو آمدی و به هم ریخت خواب آهوها
عسل چکید و غزل شد لبان کندوها
خدا به روی تنم آرمید و شیطان شد،
میان وسوسه گم شد طنین یاهوها
در التهابِ جنون هایهای هی خواندیم
نفس نفس من و تو با چگور هندوها
تو مست بودی و من مست دلبریهایت
که باز چنبره زد در گلو هیاهوها
شبیه باد که در زلف بید میرقصید
نبود و بود مرا بر زدند گیسوها
چهقدر وسوسه پرپر زد و پرنده نشد،
چهقدر زمزمه کردند در تنت قوها
سرود باد مخالف هنوز جریان داشت
که قفل قلعه شکست و شکست باروها
تو بیشهبیشه هوس، من پلنگ مرتع تو
پلنگ اگر که منم «خوش به حال آهوها»[1]
تو لب گشودی و شاعر به انّ و منّ افتاد
خدای من، تو چه کردی به پارسیگوها؟
[1] پانتهآ صفایی بروجنی:
شنیدهام که به جنگل قدم گذاشتهای
پلنگ وحشی من خوش به حال آهوها


