بیکس محمد قادر
(۶)
آنها که دنبال روشنی میگشتند،
عشق را یافتند!
در عشق ماندند و در عشق
روشنایی بخشیدند.
(۷)
[تلفنی دنیا را آرام خواهد کرد]
باران، نرمنرمک
بر پنجرهی اتاقم میکوبد
تنهاییام تبدیل به خاطراتی بیپایان میشود و
داستانی بلند را شکل میدهد.
باران،
سکوتی مطلق را
بر در و دیوار اتاقم نقاشی کرده و
ناگاه زنگ تلفن همسرم
باران را میرنجاند و
سکوت را میشکند
من به جستجوی خویش بر میآیم و
به جستجوی تو
برای یافتن تو.
اتاقم آرام میگیرد
دود سیگار میان انگشتانم
رقص و سماکنان به آسمان عروج میکند.
سگی جلوی در خانهام خوابیده
و من به آرامی در را میگشایم
سیگاری دیگر روشن میکنم
و به یاد درگذشتگان محله میافتم.
میفهمم که تلفنی خانهام را آرام میکند
و یا که جهانی را ویران…
(۸)
از هر چیز غمناکتر
اینکه روزگاری چنین عهد بستیم
وطن ارزشمند است.
ولی غم وطن
به نام وطن شد
زیرا حاکمان وطن را بیارزش کردند.
(۹)
دربارهی مرگ چیزی نمیدانم
ولی دربارهی عشق تو،
در حد فرهنگ لغتی کلمه بلدم.
(۱۰)
مطمئنم
برگها و درختان صنوبر و
پیچکها هم عاشق خواهند شد.
از آن هم مطمئنترم که
تو نیایی،
گلهای باغچه
از نبودنت
پناه به هیچ دستی جز دستان تو نخواهند برد
که آبیاری شوند،
نه برگها و
نه دستان تو،
کسی را نمییابند
که به اندازهی من عاشق باشند و
دوستت بدارند…
(۱۱)
از مرگی میترسم
که هیچ نقاشی نتواند
تصویرش را بکشد…
بیشتر مردم از مرگ میترسند
کسی را سراغ ندارم که عاشق مرگ باشد
غیر از جنگجویانی که از عشق بریدهاند
غیر از جنگجویانی که
از عاشق شدن میپرهیزند.
(۱۲)
من از باغچهی خانهی تنهاییام
تنهاترم!
نه خندههایم شبیه گذشته است و
نه قدم زدنهایم
هرچقدر به تندی و چابکی میروم
باز دیر میرسم.
(۱۳)
من از تو دور نمیشوم
شاید میان انبوه جمعیت گم شوم
اما با احساساتم پی میبرم
دنیا چه جای غریبیست
آفتاب چه غریبانه طلوع میکند
در میانهی بزن و بکوب تنهاییام
چه اندازه تنهایم!
به تنهایی
پنجرهی اتاقت را بگشای
محتاج تابیدن آفتاب است
گلهای گلدان صدایت میکنند
تشنگیشان با آمدن تو پایان مییابد.
شاعر: بیکس محمد قادر
ترجمهی اشعار: #زانا_کوردستانی


