برای علی افراسی
بر دوش میکشند مرا گورهای تنگ
جاری است نام کوچک من بر لبان سنگ
برج هزارجمجمه در شهر سوخته
خفته است زیر چکمۀ تیمورهای لنگ
«خورشید را کشیده شبی تیره بر صلیب»
خون میچکد به دامن شرق پریدهرنگ
فصل غزلسرایی زاغان خوشنواست!
فصل به خون نشستن می، ضجّههای چنگ
فصل هزار برکۀ خورشید، بیغزال
فصل هزار بیشۀ مهتاب، بیپلنگ
هرگز نشد به کام دل ما مدار ماه
آوارهایم هر دوی ما، ای شهابسنگ
تا خو نکردهام به سکون، مثل باتلاق
خواب مرا دوباره برآشوب، پارهسنگ!
آغوش میکشند تو را شامهای تار
بر دوش میکشند مرا گورهای تنگ


