لبِ خندانِ شیرین
هر کجا رفتم وُرا ، یادت چو زندان می کند
باغ و بوستان را به چشمانم بیابان می کند
بین که جانا کرده ای مارا چو طفلی بونه گیر
کز نبودِ مادر هر دم چهره گریان می کند
من میان این جماعت آبرویی داشتم
بعد از این هرکس مرا دیوانه عنوان می کند
بی وفا دل را چه آسان داده ای بر دیگری
این گُذر از حالِ مارا گو چه آسان می کند ؟
همچو فرهادم که عمری کنده کوه و واپسین
خسرو بیش از او لبِ شیرین ، خندان می کند
با سحر در گوشه ای از سینه پنهان میشوی
خاطراتت چهره در شب ها نمایان می کند
زندگی را با خدا گشتیم و این فرجامِ اوست
وای بر آن آدم که رویش را به شیطان می کند


