مرگِ شعرِ پارسی
شعرِ پارسی مرد و آن رویین قلم آمد به زیر
حافظا برخیز و از تابوتِ او یک گوشه گیر
ما جوانان را نشاید گریه زاری بر مزار
این عزا را صاحب آن باشد که شاعر گشته پیر
شهریارا از غزل تنها کلامی نزد ماست
چشمه را خشکید و آن خورشیدِ تابان گشته قیر
نسلِ ما بس ناتوان است در نفس دادن به شعر
شیرِ جنگل را تفاوت میکند با بسته شیر
حیف که آن گور بعدِ بهرام آمد و خیام گرفت
مجمعِ عیش و رباعی ها بِشُد تاریک و تیر
مردِ فردوس گو از آن پارسی خبر داری هنوز؟
همچو سُهرابی که بَهرش نوشدارو گشته دیر
کَس نداد ارزش به صدها شعرِ آهنگینِ من
جهلِ مردم از هنر، این ذوقِ مارا شد اسیر
کاش مرا یزدان به عصرِ مولوی آورده بود
شعرِ خوبان چون شما ، هرگز ندارد مرگ و میر
سعدیا گفتی نکونام را نباشد مردنی
مرده را آنست که از این زندگانی گشته سیر


