نازِ دلبر
نازِ دلبر نفسِ دَم را ارغوانی می کند
سازِ شیرین میزند ، صد نغمه خوانی می کند
راهِ کوهی را به اثباتش نشانم میدهد
یادِ فرهادم بر این عالم نشانی می کند
نرده ای پنهان میان ما و مردم می کشد
ناجوانمردانه با غم ها تبانی می کند
سیلِ حرف ها میشود ، نا گفته می ماند ولی
روزِ موعودش وُرا بلبل زبانی می کند
یا غزل بر ما دگر تا روزِ پیری برنگرد
ناخلف این حجمِ خامی را جوانی می کند


