قالب شعر: چهار پاره
بر شیشه باران میزند ای کاش برگردی
ما زیرِ باران دل بههم دادیم برگرد
لعنت به جاده هرچه کرد او کرد لعنت
بیتو مگر این زندگی را میشود سَر کرد؟
تنها رها کردی مرا در شعلهها رفتی
ققنوسِ من برخیز از خاکسترت برخیز
من ماندهام تنهای تنها را بخوان با من
بعد از تو میخوانم فقط این بیت را یکریز
هرشب دیازپام هِی دیازپام پُشتِ سَرهم
باید بخوابم بازهم در خوابِ من باشی
هربار میآیی تَنت سرد است زخمیست
لعنت به او لعنت به آن رانندهی ناشی
زُل میزنم این جاده را من ماتومبهوت
آنصحنه آنشب آن هیولایی که میغُرید
هر روز صدها بار در ذهنم تداعی شد
دور سَرم این صحنهها هربار میچرخید
این سهمِ ما از زندگی کردن نبود هرگز
من روی این ویلچر تو در آن گورِ تاریک
با سبقتی بیجا که آن احمق گرفت از ما
بر پای من بر قلب تو میکرد شلیک
بعدازتو هرکس دید من را گفت تقدیر است
تُف میکنم بر صورت گویندهاش هربار
هرکس که میگوید تصادف اتفاق است
میگیرمش میکوبمش محکم به دیوار
اینجای دنیا جادهها میدان جنگ است
درگیر یک جنگیم ما جنگی جهانی
هر گوشه از این جادهها ما کُشته دادیم
جنگ جهانی هم نداد اینقدر قربانی
از پُشتِ این شیشه به باران زُل زدم باز
این زندگی بیتو برایم قبرِ تنگیست
غمنامهام را هر که میخواند بداند که
این شرح حالِ زارِ یک مجروح جنگیست


