غیر از غم بی کسی غمی نیست مرا؛
جز خاطره ای که همدمی نیست مرا…
با خلق نشستم و دلم جای دگر
گویی به جهان که آدمی نیست مرا
در خندهی خویش، درد پنهان کرده ام
این بغض فروخورده، کمی نیست مرا
هر سو که روم، به خویش راهی نرسد
در هیچ مسیر، محرمی نیست مرا
شب را به خودم سپردهام، بی همگان؛
با این همه، ولی یکی نیست مرا…


