سفر عشق
در آخرین سفرِ عشق، ماجراها شد
نگاه نافذ احمد، به سوی بالا شد
صدایِ مهرِ الهی به دل طنین انداخت
میانِ راه، سکوتی پراز معمّا شد!
ندا رسید به خاتم که آخرین قاصد
برای ختمِ رسالت، زمان مُهیّا شد
امینِ سرِّ خدا چهره اش تلاطم داشت
شنیدنِ سخنِ حق، به گوش زیبا شد!
تبسمی به لبانش، قدم که برمی داشت
زمین به شوق سخن راندنش شکوفا شد
میانِ جمعیت پُر شمار دلداران
به جستجوی علی، آن یگانه آقا شد
فشرد دستِ خدا را میان دستانش
به قطره قطره ی این مِهر، برکه دریا شد!
به بانگ لا یتنهاهی، به شوق بی پایان
بگفت بعدِ نبوت، امیر مولا شد
به امرِ احمدِ سرمد، به بیعت جانان
یکی يکی زِ پی هم صفی به صحرا شد
علی که شیر خدا بود و ساقی کوثر
جهان زِ ساغرِ خُم،در زمانه شیدا شد
ولایتی که به دین، آبِروی دیگر داد
به عشق نام علی، نام حق هویدا شد!
به زخم های بداعت امیر مرهم شد
به ذوالفقارِ دو دَم، عدل هم که معنا شد
هر آنکه حیدرِ کرّار را ولی دانست
به شوقِ عشقِ علی هر دَمش، مسیحا شد!
(مهرانه میرزائی)


