روزی دوباره به هم خواهیم گفت ؛
خداحافظ ، بی آنکه بدانیم ..
و باد ، به آرامی، چون مِهِ رُخبرآمدهای
مزارعِ سبز را میپوشاند
و به جا میگذارد ردپایش را
بیآنکه از ما اجازه بخواهد
حتی وقتی نمیدانستم «من» کیستم
و چه کسی خواهم بود
وقتی نامی دیگر بودم
یا فقط پژواکی
در رویایی دور ….
اما وقتی به خودم بازگشتم
به یاد آوردم چه کسی هستم !!!
بذر آنچه در زمین کاشته بودم
روییده بود !!!
حقیقت همیشه بازخواهد آمد
به دیدار دوباره با خودش
و اگر تن بگوید «خداحافظ»
در جای دیگری
در عطرِ یک گل،
در گرمایِ ناگهانیِ باد،
در آرامشِ خاموشِ روح خسته ای
تناسخ ما را دوباره به صحنه فرا میخواند
با لباسهای نو و رقصی تازه
با آهنگی تازه ، صدایی تازه
تا، جاری بماند ، آنچه باید ، بماند


